چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا | مولانا دیوان شمس | غزل شماره ۶۹
غزلی سرشار از دلتنگی، امیدِ وصال و عاشقانهای بیقرار از مولانا؛ روایتی از عشقی که بیحضور معشوق، نه شادی معنا دارد و نه زندگی.
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوشسیما
درآید جانفزای من گشاید دست و پای من
که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا
بدو گویم به جان تو که بیتو ای حیات جان
نه شادم میکند عشرت نه مستم میکند صهبا
وگر از ناز او گوید برو از من چه میخواهی
ز سودای تو میترسم که پیوندد به من سودا
برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن
که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا
تو میدانی که من بیتو نخواهم زندگانی را
مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی
مرا باور نمیآمد که از بنده تو برگردی
همیگفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا
توی جان من و بیجان ندانم زیست من باری
توی چشم من و بیتو ندارم دیده بینا
رها کن این سخنها را بزن مطرب یکی پرده
رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا
مولانا | غزل ۶۹
در حال حاضر نسخه کامل نغمههای منتشرشده را میتوانید از طریق صفحات «دیوان خیال» بشنوید:
Spotify:
https://open.spotify.com/artis....t/1UaklrP4x1Os640taX
Apple Music:
https://music.apple.com/us/art....ist/divan-khial/6783
site:
https://divanekhial.com
application:
https://play.google.com/store/....apps/details?id=com.
#مولانا #غزلیات_شمس #شعر_فارسی #شعر_عاشقانه #ادبیات_فارسی #موسیقی_ایرانی #دکلمه #شعر_مولانا #عشق #عرفان #غزل #چه_باشد_گر_نگارینم #دیوان_شمس #PersianPoetry #Rumi
